سیب

خیلی خاصیت داره!!!!!!!

یه وقتایی فکر میکنیم مرد بودن چقدر میتواند غمگین باشد
هیچکس از دنیای مردانه نمیگوید هیچکس از حقوق مردان دفاع نمیکند
هیچ انجمنی با پسوند (مردان) خاص نمیشود
مردها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند
این روزها همه یک بلندگو دست گرفته اند و از حقوق و دردها در دنیای زنان میگویند
در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردهاست
یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند
وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول میشوند
از همین مردهایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنن
و مدام باید عقب باشند
مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند
سربازی ، کار ، درآمد ، تحصیل ...
همه از مردها همه توقعی دارند
باید تحصیل کرده باشد ، پولدار باشند ، خوش تیپ ، فد بلند ،خوش اخلاق و قوی ...
و خدا نکند یکی از اینها نباشند
ما هم برای خودمان خوشیم ! مثلا از مردی که صبح تا شب دارد برای درامد بیشتر
برای ما که عشقشان باشیم
به قولی سگ دو میزنند

توقع داریم که شبش بیاید و زیر پنجره مان ویالون بزند
و از مردی که زیر پنجره ویالون میزند توقع دارم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد
توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشد ، زندگیمان را تامین کند ، صبور باشد و دلداریمان بدهد ، خوب کار کند و همیشه بوی خوب بدهد
و زود به زود به سلمانی برود
و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیاید و هر کسی را ما دوست داریم دوست داشته باشد ،و دوستهای دوران مجردیش را فراموش کند
و هیچ زن زیباتری را اصلا نبیند
و حتی یک نخ سیگار هم نکشد
مردها دنیای غمگینی دارند
وقتهایی که داد میزنند ،وقتهایی که توی خیابان دست به یقه میشوند ،وقتهایی که چکشان پاس نمیشود ،وقتهایی که جواب اس ام اس شب بخیر را نمیدهند
وقتهایی که عرق کرده اند وقتهایی که کفششان کثیف است
تمام این وقتها خسته اند و کمی غمگین
و ما موجودات غرغروی بی طاقت را دوست دارند .
و ما همیشه فکر میکنیم نکند مرا برای خودم نمی خواهد
برای زیباییم میخواهد
نکند مرا برای شبهایش میخواهد ؟نکند مرا برای چال روی لپم میخواهد ؟
در حالی که دوستمان دارند
ساده و منطقی....
مردها همه ، دنیایشان همینطوریست ، ساده و منطقی .....
درست بر عکس دنیای ما
مردها آنقدر هم که فکر میکنیم بد نیستند
آنها احتمالا دلشان زنی میخواهد که کنارش ارامش داشته باشند
فقط آرامش
در ازای همه فشارها واسترس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند
کمی ارامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم....
بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند
تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است

........

خیلی اوقات مردها تنهاترینهای روی زمین اند
زن نهایتش میزنه زیر گریه و مادرش یا دوستاش دست میندازن دور گردنش بهش میگن عزیزم چرا گریه میکنی؟
ولی اگه مرد باشی چی؟جلو بابات میخوای گریه کنی؟ روت نمیشه .
جلو دوستات ؟کوچک مکیشی.
تو تنهاییات؟ دلت بیشتر میگیره ، بغضت بزرگتر میشه.
بله مردها خیلی تنهان هیچکس و ندارن.
یه وقتایی که به زنها ظلم میشه میگن ای کاش مرد بودیم
و بعد هم توی رویای مردونگیشون آرامش میگیرن.
ولی یه مرد دلش هم بخواد نمینونه بگه ای کاش یه زن بودم تا....
ولی آرزوی ( مُردن ) میتونه بکنه ...  

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 23:46 توسط ادرینا |

آن مرد در باران آمد

آن مرد با رای آمد

آن مرد با رای آمد

آن مرد با یارانه آمد

این مرد با سبد آمد

اما....

همچنان بابا نان داد.... سخت تر از همیشه

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 23:33 توسط ادرینا |

اگرمردی شلوارجین با کفش مردانه می پوشد به ما ربطی ندارد

اگرزنی با کفش پاشنه بلند برای پیاده روی امد به ما ربطی ندارد

اگر پسری زیر ابروی خود را برداشت به ما ربطی ندارد

اگر دختری قبل از سرد شدن هوا و بارندگی بوت پوشید به ما ربطی ندارد

اگر کسی لباسی با طرح خاصی پوشید به ما ربطی ندارد

اگردرخانه همسایه رفت و امد زیاد میشود به ما ربطی ندارد

اگر کسی موی خودرا مدل خاصی کوتاه میکند به ما ربطی ندارد

اگرکسی روی بدن خود خالکوبی میکند به ماربطی ندارد

اگرکسی ریش یا سبیل دارد به ما ربطی ندارد

اگرکسی اضافه وزن دارد و اندامش متناسب نیست به ماربطی ندارد

اگرکسی موسیقی سبک خاصی گوش می دهد به ما ربطی ندارد

اگر کسی به شیوه خودش زندگی میکند و به ما صدمه نمیزند به ما ربطی ندارد

اما اگر کسی به کمک نیاز داشت چه مادی چه معنوی به ما مربوط است

یاد بگیریم به حریم خصوصی دیگران احترام بگذاریم

واز قضاوت و دخالت های بیجا در زندگی انسانها اجتناب کنیم..

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 0:36 توسط ادرینا |


نازم آن آموزگاري را که در يک نصف روز
دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند
ابتدا قانون آزادي نويسد بر زمين
بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 16:19 توسط ادرینا |

 

     جدیداً اسم خیانت شده یه اشتباه …
که باید ببخشی و فراموش کنی وگرنه محکوم میشی به کینه ای بودن!

 

به تو که فکر می کنم
بی اختیار
به حماقت خود لبخند می زنم
سیاه لشکری بودم
در عشق تو
و فکر می کردم بازیگر نقش اولم …
افسوس…

 

 

 

 

گفتم تمام وجودم از آن تو بود
مشکلت چه بود که با من چنین کردی ؟
گفت آنقدر خوبی که حالم را بهم می زنی

* * *

روزگار عجیبیست...!!

این روزها انگار که

انسان ها به دست هم پیر میشوند...

نه به پای هم..!!

.* * *

نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ، به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی ، نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی ، به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی ، نمی بخشمت به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم  تا ابد نشاندی . . .

* * *

آدما مترسک سر جالیز نیستن؛
که وقتی واسه کلاغای دلت تکراری شدن عوضشون کنی؛
پس یه کم در مورد آدما منصف باش؛
تا مترسک یکی دیگه نشی …!
.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1392ساعت 11:6 توسط ادرینا |

 

 

گاهی اوقات باید بزنی پشت بعضیا و بهشون بگی:نه.........خوشم اومد.......از اونی ک فکر میکردم اشغال تــــــــــــری

 

آهای تو.با توام دروغگو:

 

آدمای راستگو :

خیلی زود و خیلی راحت عاشق میشن ...

خیلی راحت احساسشون رو بروز میدن ...

خیلی راحت بهت میگن که دوستتون دارن ...

خیلی دیر دل میکنن ...

خیلی دیر تنهات میذارن ...

اما ...

وقتی زخمی بشن ...

ساکت میشن ...

چیزی نمیگن و خیلی راحت میرن ...

و دیگه هم بر نمیگردن ...

 

                                             زندگی بهمون آموخت

    همیشه منتظر حمله احتمالی کسی باشیم که بهش محبت فراوان کردیم...


                         چگونه در این چشم های زیبا
                                     جا داده ای
                                این همه دروغ را؟!

 

نمی بخشمت

ولی فراموشت می کنم

همیشه به همین سادکی از ادمای بی ارزش می گذرم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392ساعت 12:3 توسط ادرینا |

وقتی تختی ها شدن
رضازاده ها
مَـرد ، مُـرد ...
وقتی داش آکل و کوچه مردها شدن
اخراجی ها و چارچنگولی ها و ..
مَـرد ، مُـرد ...
وقتی فرهاد و فریدون فروغی
ساسی مانکن ها وعلیشمس ها
مَـرد ، مُـرد
وقتی آبجو شمس و ودکا آرارات
شدن  ودکا ها؛ ویسکی ها و کنیاک های قلابی
وبالاخره
وقتی دخترامون که روزی بچه محل واسه آبروش جون میداد
شدن""""داف"""
و
مردانگی معنا شد
در ...
"ریش "
مَـرد ، مُـرد و مردی و مردانگی فراموش..
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392ساعت 12:0 توسط ادرینا |

 


این جا
، آنقدر شاعرانه دروغ می گویند و آنقدر در دروغ هایشان شاعر می شوند
که نمیدانم ، در این سرزمین ، با اینهمه فریب ، چگونه ست که دلم هنوزخواب باران را دوست دارد!

ای نا رفیق.. به کدامین گناه ناکرده.. تازیانه می زنی بر اعتمادم
زیر پایم را زود خالی کردی . سلام پر مهرت را باور کنم.یا پاشیدن زهر نا مردیت را..؟؟!!

 

برای خیانت ، هزار راه هست
اما هیچ کدام به اندازه تظاهر به دوست داشتن کثیف نیست !


۲۰ میدهم ، شاید هم ۲۱ . . !
خیانت را در لباس عشق بازی کردن هنر میخواهد  ،
که تو باهنری . . !

 

نفرين به تو که با زیباترین نقاب به چهره دوست درامدی. نفرین بر آن مرامی که اینگونه به اعتمادم خیانت کرد
نميبخشمت!!!!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392ساعت 11:53 توسط ادرینا |

تاخیر

هیچی آقا امروز ما ۵ دیقه دیرتر رفتیم سر کلاس خانم دکتر راهمون نداد سر کلاس و برامون غیبت رد کرد ما هم تاکسی گرفتیم اومدیم واسه خودمون استراحت کردیم  

خلاصه یه جورای هم دمش گرم خیلی دنبال موضوع برای پست جدید بودم یه موضوع پیدا شد!!

سوالی که پیش میاد:به نظر شمایه پرس غذای ۵۰۰ تومانی ارزش یه غیبت کلاسی رو داره؟؟

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1392ساعت 16:20 توسط ادرینا |

درددل سیب در رابطه با شعر معروف سیب از شاعربزرگ حمید مصدق!!

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "


پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "


سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت...!!!!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 17:22 توسط ادرینا |

درخت..

همه در صف ایستاده بودند وبه نوبت آرزوهایشان را میگفتند.

بعضی آرزوهای بسیار بزر داشتند و بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک....

نوبت به او رسید پرسیدند:چه آرزویی داری ؟

گفت میخواهم به دیگران یاد بدهم بی آنکه مدعی دانایی باشم!!!

گفتند:پذیرفته شد.چشمانت را ببند.

چشمانش را بست.

وقتی آنهارا باز کرد دید به شکل یک درخت در یک جنگل بزرگ درآمده...

با خود اندیشید:حتما اشتباهی رخ داده منکه این را نخاسته بودم.

سالها گذشت.روزی داغی اره بر کمرخود حس کرد.

باز اندیشید:عمر به پایان رسید و من بهره ی خودرا اززندگی نگرفتم.

وبا فریادی غمبار سقوط کرد.نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش؟!!

با صدایی غریب که از تنش بلند میشد به هوش آمد......تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 14:23 توسط ادرینا |

دختران روزتان مبارکـــــــــــــــ

 

                                                                           

میلاد نور دیده رضا، کعبه دل‏ها، حضرت معصومه علیهاالسلام خجسته باد

عكس هاي زيبا از گل رز در رنگ هاي مختلف

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 12:55 توسط ادرینا |

“درد دل زن ایرانی با مرد هموطنش”

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: “قیمتت چنده خوشگله؟”

سواره از کنارت گذشتم، گفتی: “برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!”

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود!

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود!

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی!

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من!

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی!

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلندگفتی: “زهر مار!”

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود!

در پارک، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم!

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی!

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی!

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است!

من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام!

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی!

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد!

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ!

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر!

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است!

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است!

نه دیگر من به حقوق خود واقفم، و برای گرفتن برابری در مقابل تو تا به انتها استوار و مستحکم ایستاده ام زیرا به هویت خود رسیده ام، به هیچ وجهی از حق خود نخواهم گذشت.

من با تو برابرم، مرد

احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم

احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی

احتیاجی ندارم که تو حامی باشی

خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم

با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم!

من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم

من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم

به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی!

گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و در غیر اینصورت ترشیده می شدند و در خانه پدر مایه سرافکندگی بودند

امروز تو برای هم گامی با من (و نه تصاحب من – که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی

حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد

خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو نخواهم فروخت

روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی – و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود

هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد

ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد …

 ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

و این هم “درد دل مرد ایرانی با زن هموطنش”

پیاده از کنارم گذشتی و اخمت سهم نگاه مشتاق من بود و لبخندت نصیب آنکه سواره بود!

سواره از کنارم گذشتی و مرا اصلاً ندیدی و کرشمه ات را به آنی ارزانی دادی که قیمت ماشینش از خونبهای من بیشتر بود

در صف نان صدای لطیفت نانوای خسته را به وجد آورد و نوبتم را گرفتی و بروی خودت هم نیاوردی

زیر باران خیلی قبل تر از تو منتظر تاکسی بودم اما ماشین که آمد آب گل آلود را بر من پاشید و جلوی تو ایستاد

در تاکسی که نشستم آرزو کردم کنارم ننشینی تا اگر ماشین تکانی خورد و به تو خوردم، حیوان خطابم نکنی در جواب عذرخواهیم

در اتوبوس بین ما نرده آهنی بود، جایم را اگر به تو تعارف میکردم میگفتی یا دیوانه است یا مرض دارد

در سینما، دیدم که تهمینه میلانی تمام مردان را شیطان تصویر کرده، کفرم درآمد، نیکی کریمی جیغ زد و گفتم زهرمار

دعوا که کردم، او که میدانست مادر و خواهرم را بیشتر از خودم دوست دارم به آنها ناسزا گفت تا بیشتر بسوزم

آزادی ات را صاحبان قدرت گرفتند، همانان که از قدرت ثروت اندوختند و تو که مدل ماشین پسرانشان را میدیدی دست و پایت شل میشد

من ازدواج نکردم چون تو چشم و همچشمی داشتی و به انگشتر سه میلیونی نظر داشتی، تازه این فقط یک حلقه بود از زنجیر خواسته هایت

صفت ترشیده را اولین بار از خودت شنیدم، کوچکتر بودی یادت هست میگفتی معلم ریاضیتان شوهر نکرده، گفتی ترشیده!

عاشق که شدم تلفنم را قطع میکردی و بهانه ات حضور میهمانهایتان بود

عاشق که شدی، فردا که مادر میشوی را ندیدی؟ دلت نمیخواهد همسر پسرت را بپسندی؟ تو و مادرم یکی هستید!

من باید اضافه کاری کنم تا تو در هر میهمانی لباسی جدید بپوشی تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید شبها هم کار بکنم تا تو سفره ات رنگین باشد و به تو بگویند کدبانو

خسته از اضافه کاری برگشتم و گفتی پوشک بچه را عوض کن چون من ناخنهایم را تازه لاک زده ام

وقتی خواستی طلاق بگیری، “گفتند” بچه مال پدر است! من نگفتم، همان دینی گفت که تو برایش از پس اندازمان سفره ابوالفضل می انداختی و یکهو خواب میدی که باید به حج بروی، آنهم در اوج گرفتاریمان

آری، اینچنین است خواهر من! رفتارهای زشت ما از پس هم می آیند

تو چنان کردی که خشم در دل من ها کاشتی و من ها شکستند و بسته به صبرشان دو فوج شدند

آنان که ضعیفتر بودند خرد شدند و خشمشان کینه شد و کینه شان عقده و در هر کوی و برزن و بازار از هر اندک قدرت خود نهایت سوء استفاده را کردند و بر تو تاختند

خوشحالم حالا که میخواهی تغییر کنی من هم برآنم که بهتر باشم و شادتر باشیم

در کنار هم، من و تو ای هموطن، بدون هر نوع بغض و کینه و تبعیض جنسی مایی بهتر برای فردا و آینده ای بهتر

و تو ای دوست من! اگر این درد دل ها را شنیدی و احساس کردی میتوانی خود جزیی از این داستان باشی، برای سایر مردان و زنان این سرزمین نیز ارسال کن.


+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1392ساعت 19:42 توسط ادرینا |

طالع بینی (طنز)

فروردين: خرم آن روز كه از اين منزل ويرانه روم / كه دگر غر نزند بر من بيچاره زنم

فكر مي كني او به تو فكر مي كند اما اينطور نيست در واقع او فكري ندارد كه به تو فكر كند!بهتر است كمي با تدبير عمل كني اينطور لااقل به همه نميگي كه چقدر  بي عرضه و دست و پاچلفتي هستي تازه مجبور نيستي واسه همه گندكاريهات دليل بياري آخه همه به دست و پا چلفتي بون تو واقف اند!!!

اردبيشهت : من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي / چون شدم يار تو يك راست برفتم به گدايي

به ياد داشته باش كه هر سني فرصتهاي جديدي به همراه مي آورد البته اين موضوع به شما ارديبهشتي ها مربوط نميشود زيرا همواره بچه ايد پس بهتر است به بازي خود مشغول شويد و فكرهاي الكي نكنيد اتل متل توتوله ...!!!

خرداد: زلف بر باد مده تا ندهي بربادم / سر بي موي تو هر گز نرود از يادم

انساني با شخصيت و مورد علاقه ديگران هستي،آنها از مصاحبت با تو لذت ميبرند.البته خودت اينطور فكر ميكني و اين نشانه اعتماد به نفس توست  حقايق را ببين و وقت خودرا تلف نكن!

تير: اي كه از كوچه معشوقه ما ميگذري؟/به درك بگذر كوچه ما بن بست است

پيش از آنكه اورا بخواني،پاسخت را ميدهد،ولي افسوس كه او تو را جز آدم هم حساب نمي آورد،پس بشين سرجات فكرهاي بي خودي هم نكن!

مرداد:دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند/ كچلي را بگرفتند و سرش شانه زدند

هميشه بخند،زيرا خنده در عين كه هزينه اي ندارد همه چيز را خريداري ميكند،چه خبره نيشتو ببند گفتم بخند نگفتم كه ديوونه شو،عجب... از روهم نمي ريا!

شهريور:من به مرگم راضيم پيشم نمي آيد اجل/گرتو هم راضي نباشي ميكنم خود را مچل

هميشه از ديگران متمايزي فكر ميكني خدا يه چيز بيشتري به شما شهريوري ها داده ها البته من منكر اين نيستما چون توي فسق و افاده دست همه را از پشت بستين اي بابا چه خبره ي خورده يواش تر ميخوري به ديوارا...

مهر:در حسرت ديدار تو سر كوچه نشستم /تو نيامدي و من يك جيب تخمه شكستم

هيچ چيز مثل يك عقل سالم و برخورد رو راست،مردم را متعجب نميكند.مهر ماهي ها بايد بدانيد كه شما هيچوقت نمي توانيد ديگران را متعجب كنيد،زيرا اين دو عنصر فوق بطور ماذرزادي در شما يافت نمي شود...ابدا...

آبان:ميان دو كس جنگ چون آتش است /پس سلام عليك از همه بهتر است

بدليل زياد بودن تعداد  آبان ماهي ها ،براي حفظ جانمان از درج هرگونه مطلب جدا خودداري ميكنيم...

آذر:خلاصه ما شديم بي حال بي حال /ما رم كشتي آخه آدم بيكار

تا حالا شنيده ايد كه مي گويند فلاني از ديوار راست هم بالا  مي رود.دقيقا شرح حال شماست آنقدر در حال ورجه وورجه هستيد كه گاهي خودتان هم از دست خودتان كلافه ميشويد چه خبره بابا يه خورده با شخصيت باش نا سلامتي بزرگ شديا زشته به مولا...

دي:جواني خردمند و فرزانه بود / كه چون زلف نداشت دشمن شانه بود

در افكارتان كاوش كنيد و فكرهايي را بيابيد كه در شما احساس خوبي ايجاد ميكند به نظر من شما اگر خود را خسته نكنيد بهتر است چرا كه آنقدر بي ذوق هستيد كه هيچ فكري شما را خوشحال نخواهد كرد البته اسثناهايي هم توي دي ماهي ها ديده ميشود ولي آنقدر نادر هستند كه حسابشان نميكنيم چرا كه تر و خشك باهم ميسوزند!

بهمن ماه: ديشب تورا از خوشگلي تشبيه به ماه كردم واي خاك بر سرم تو لامپ صدوات هم نبودي من اشتباه كردم

شك نك به توانايي هايت گاهي آنقدر اين توانايي ها در وجودت نهفته مي مانند كه گم ميشوند بعد تو دنبالش ميگردي و هرچه ميگردي پيدايشان نمي كني تا اينكه مي بيني اي داد سرت كلاه رفت ،همهش هندونه زير بغلت بود، هندونه رو بذار تو يخچال خنك بشه شب يلدا با خونواده بخور حالشو ببر...

اسفند:غم و غصه توي دلم لانه كرده/چراكه مادر زنم سرش را شانه كرده

طالع بلندي داري علامت اسفند ماهي ها،ماهي است و  اغلب حافظه ضعيفي دارند كه البته اين را از جد بزرگ خود خود كوسه ماهي به ارث برده اند البته دانشمندان اينطور ميگويند اگر به ما باشد كه مي گوييم آنها اصلا حافظه اي ندارند بهرحال تجربه اينطور ثابت كرده...چي يادت رفت چي گفتم؟يه بار ديگه از اول بخون!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 23:12 توسط ادرینا |

امیدوارم بعد از این همه نوشته های غمگین یه پست شاد لبخندرو روی لبهای شما بنشونه!!

سربازي خانم هاااااا
 

تا حالا فكر كردين اگه خانمها سربازي مي رفتند چي ميشد؟

فكرشو كنيد:

                                                 صبحگاه

فرمانده:پس اين سربازه ها(بجاي واژه سرباز براي خانم ها بايد بگوييم سربازه) كجان؟

معاون:قربان همه تا صبح بيدار بودن داشتند غيبت مي كردند!

ساعت ده صبح همه بيدار مي شوند ...

سسلام سارا جان

سلام نازنين صبحت بخير

عزيزم صبح قشنگ توهم بخير

سلام نرگس

سلام معصومه جان

ماندانا جون،واي از خواب بيدار ميشي چه ناز ميشي...

                                                صبحانه

واي آقاي فرمانده عسل نداريد؟چرا كره بو ميده؟

بچه من اين نون رو نميتونم بخورم دلم نفخ ميكنه

آقاي فرمانده پنير كاله نداري؟من واسه پوستم بايد پنير كاله بخورم

                                    بعد از صبحانه نرمش صبحگاه(ديگه تقريبا شده ظهرگاه)

فرمانده:همه سينه خيز دور پادگان.بايد جريمه امروز صبح رو بديد!

وا نه لباسمون خاكي ميشه... آره تازه پاره هم ميشه...واي واي خاك ميره تو دهنمون....من پسرخواهرم انگليسه ميگه اونجا...

                                                 ناهار

اين چيه؟چقد شوره!

تازه ادويه هم كم داره ،فكر كنم سبزيش نپخته باشه.من كه نميخورم،دل درد ميگيرم.

منم همينطور چون جوش ميزنم!

فرمانده:پس بفرمائيد خودتون غذا درست كنيد!!!

بله؟مگه ما اينجا آشپزيم؟مگه ما كلفتيم؟

برو خودت غذا درست كن!والا من تو خونه واسه شوهرم غذا درست نمي كنم...حالا واسه تو...

چون كسي گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بوده،كسي ناهار نخورد.

                                      

                                              بعد از ناهار

فرمانده: كجان اينا؟

معاون :رفتن حمام!

فرمانده با لگد در حمام باز ميكند و داد ميكشداما صداي او در ميان جيغ سربازه ها گم ميشود

هووووو... بيشعور مگه خودت خواهر مادر نداري؟ بي آبرو گمشو بيرون!

واي نامحرم...

كثافت حمال...

(كل خانمها به فرمانده فحش مي دهند اما او همچنان با لبخندي بر لب و چشماني گشاده ايستاده است)

                                                 بعد از ظهر

فرمانده:چيه چرا همه نشستيد؟

يه دقيقه اجازه بده،خب فريبا جان تو چي ميخوري؟

-:جوجه بدون برنج...

رژيمي عزيزم؟

-:آره،راستي ماست موسير هم اگه داره بده،ميخوام شب ماسك بزنم...

                                               شب در آسايشگاه

يك خانم بدو بدو مياد پيش فرمانده و با ناز و عشوه ميگه:جناب فرمانده از دست ما ناراحتين؟

فرمانده:بله بسيار زياد

-:خب حالا واسه اينكه دوباره با هم دوس بشيم بياييد تو آسايشگاه داره سريال فرار از زندان رو نشون ميده،همه با هم ببنيم.

فرمانده:بريد بخوابيد !الان وقت خوابه!!

                                             فرمانده ميره تو آسايشگاه

وا عجب بيشعوري هستيا،در بزن بعد بيا تو

راس ميگه ديگه يه يا اللهي  چيزي بگو!

فرمانده:بلندشيد بريد بخوابيد

همه غرركنان رفتند جز دو نفر كه روبروي هم نشستند

فرمانده:ببينم چيكار ميكنيد؟

-:واستا ناخناي پاي مهشيد جون لاكش تموم شه بعد ميريم

-:آره فري جون صبر كن اي يكي پام مونده!

فرمانده:به من ميگي فري؟؟؟؟؟؟؟سرباز! بندازش انفرادي!!

سرباز:آخه گناه داره طفلكي...

مهشيد:ما اومديم سربازي يا زندان؟  عجبااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1392ساعت 23:32 توسط ادرینا |

پنج وارونه

پنج وارونه چه معنا دارد

خواهرکوچکم ازمن پرسید

من به او خندیدم

کمی ازرده و حیرت زده گفت:

روی دیوار و درختان دیدم

بازهم خندیدم

گفت دیروز خودم دیدم پسرهمسایه پنج وارونه به مینو...

آنقدرخنده برم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و باخود گفتم:

بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت راخم کرد

بی گمان میفهمی پنج وارونه چه معنادارد...!!!

 

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1392ساعت 18:35 توسط ادرینا |

 

مترسک تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

یک بار به مترسکی گفتم: لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟

گفت:لذت ترساندن عمیق وپایدار است و من هیچوقت از آن خسته نمیشوم.

ومن اندیشیدم وگفتم:درست است چون من هم مزه ی این لذت را چشیده ام!

گفت:تنها کسانی که تنشان از کاه پرشده باشد این لذت را میشناسند.

آنگاه من از کنار او رفتم وندانستم منظورش ستایش من بود یا خوار کردن من؟!

یکسال گذشت و مترسک در این مدت فیلسوف شد!

 هنگامی که از کنار او گذشتم دیدم دو کلاغ در کلاهش لانه میسازند!!!

(جبران خلیل جبران)

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 3:42 توسط ادرینا |

 

اول از همه از دوستان گلم بخاطر نظراتشون درمورد قالب وبلاگ متشکرم.امیدوارم که این قالب رو بپسندید.

و درثانی از دوستانی که درمرد مطالب من اعتراض کردند عذرخواهی میکنم من قصد هیچگونه توهین نه به جنسیت زن ونه به جنسیت مرد ندارم.چیزی که مینویسم صرفا یک حقیقت است که در اطرافم دیده ام.

و ازشمادوستای گلم که منو تنها نمیذارید ممنونم!!!

 

..........................................................................

 در اینجا زن بودن تاوان سنگینی دارد!!!

 

روسریت را سفت ببند


لباسهایت پوشیده باشد...


ارایش نکن اگر راه دارد زیبا هم نباش


دخترک پنهان کن خویش را...


اینجا ایران است...


در دانشگاه هزاران خواستگار داری ولی تنها خواستگار یک شبند...


در خیابان هزاران راننده ی شخصی داری امامقصد همه


مکان خالیست و بس...


کمی که فکر کنی لرزه بر بدنت مینشیند...


دخترک اینجا چشمها گرسنه تر از معده هاست ...


سیراب شدن چشمها خیال باطل است...


از دید مردم اینجا اگر زشت باشی هرزه ای...


اگر زیبا باشی فاحشه ای...


اگر اجتماعی برخورد کنی میگویند خراب است ...


اگر سرد باشی میگویند قیمتش بالاست...


دخترک اینجا زن بودن دل شیر میخواهد...


اینجا باید مرد باشی تابخواهی زن باشی...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392ساعت 12:18 توسط ادرینا |

نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدین:

دخترم پدرت با تو حرف میزند.

شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را بفریبد،

آن شب است این الماس آن ریسمان نااستوار در زیر پای تو

خواهدبود و سقوط تو حتمی است.  روزی که چهره ی یک

اشراف زاده ی بی بندو بار تورا فریب دهد،آن زمان بند باز ناشی ای

 خواهی بود،بندبازان ناشی همیشه سقوط میکنند.

 از این رو دل  به زر و زیور نبند.

بزرگترین الماس این جهان خورشید است

 که خوشبختانه برگردن همه ی ما میدرخشد.

 اگر امروز دل به مردی افتاب گونه بستی با او یکدل باش و به راستی

 اورا دوس بدار.دخترم هیچکس و هیچ چیز را دراین جهان نمیتوان یافت

 که شایسته ی ان باشدکه دختری ناخن خود را به خاطر آن عریان کند.

 دخترم برهنگی بیماری عصر ماست.

 به گمان من تو باید مال کسی باشی

 که روحش را برای تو عریان کرده است!!!

 دخترم با این پیام نامه ام را به پایان میرسانم:

 انسان باش

چراکه گرسنه بودن و در فقر ماندن

 هزار بار قابل تحمل تر

از پست و بی عاطفه بودن است....!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 13:36 توسط ادرینا |

باز باران بی بهانه

این شعر زیبا برگرفته از شاعر شعرهای وبلاگwww.oonrooza.blogfa.com میباشد. 

باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

خانه ام کو؟خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین

پس چه شد دیگر کجا رفت؟...

خاطرات خوب و رنگین

در پس ان کوی بن بست

در دل تو آرزوهست؟؟

کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد

آرزوها رفته برباد.... .... ....

باز باران میخورد بربام خانه

بی ترانه،بی بهانه،شایدم گم کرده خانه!!!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 23:54 توسط ادرینا |

دغدغه های یک مرد

دختری که تمام دغدغه اش:

 

ست کردن رنگ لباس و رژلبش میباشد

 

 

چه میداند از دغدغه های یک مرد....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 23:42 توسط ادرینا |

دل تنگی های من

دلم برای جنگ های لوله خودکاری

دلم برای شیطنتهای کودکی

 

و ایستادنهای مکرر پشت در دفتر، دلم برای معلم هایی که عاشقانه آزردنم

 

 و عشق هایی که بی بهانه آزردمشان و...

 

 

از همه بیشتر دلم برای خدا تنگ شده...!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392ساعت 16:39 توسط ادرینا |

نسل ما

ما نسل بوسه های خیابانی هستیم

خوابیدن با اس ام اس

درد دل با غریبه های مجازی

جمله های کوروش و دکتر شریعتی

کادوهای یواشکی

نسل من نسل تو

هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم

بین عذابهایمان مدام بگوییم

 یادش بخیر

دنیای ماهم اینجوری بود مثل جهنم....

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 2:38 توسط ادرینا |

گوشت را میبندی تا صدای خردشدن غرورش را نشنوی.....

آنگاه که کاخ ارزوهای کسی را ویران میکنی

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی

آنگاه که گوشت را میبندی تا حتی صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

آنگاه که خدا را میبینی  و بنده خدا را نادیده میگیری

میخواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی

 و

 برای خوشبختی خودت دعا میکنی..

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 20:14 توسط ادرینا |

عاشقان ستاره

آری باران همیشه می بارد

 

اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند

 

نامردیست...

 

آن همه اشک را به یک چشمک فروختن...

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1392ساعت 21:14 توسط ادرینا |

ما زرنگی کردیم..!!!

بیخودی پرسه زدیم

 

صبحمان شب بشود

 

بیخودی حرص زدیم  سهممان کم نشود

 

ماخدارا باخود سردعوا بردیم

 

وقسمها خوردیم

 

مابهم بدکردیم

 

مابهم بدگفتیم

 

ماحقیقتهارا زیر پا له کردیم

 

وچقد حظ بردیم

 

که زرنگی کردیم

 

روی هر حادثه ای حرفی از عشق زدیم

 

از شما میپرسم ما که را گول زدیم؟

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1392ساعت 17:49 توسط ادرینا |

بوی بارن!!!

تقدیم به ساحت مقدس حضرت ولیعصر(عج):

 

بی تو باران بوی تشنگی می دهد...

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 22:37 توسط ادرینا |

تنهایی!!!

تنهایی را بلندترین شاخه درخت خوب می فهمد

 

انگار هرچه بزرگتر می شویم تنهاتر میشویم

 

 

براستی خدا از بزرگی تنهاست یا تنهایی بزرگ..؟!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 16:50 توسط ادرینا |

عروسکهای کودکی...

فاصله با کودکی هامان چه کرد....

کاش میشد بچه گانه خنده کرد....

 

 

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

 

 

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 11:21 توسط ادرینا |

باران!!!

باران که میبارد دلم برایت تنگ تر میشود

 

 

راه می افتم بدون چتر

 

من بغض میکنم

 

آسمان گریه ......

 

 شکلک های شباهنگ Shabahang

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 11:10 توسط ادرینا |